دعوت نامه

سلام سلام

سلام و صد سلام... درود و صد درود...

من دوباره اومدم ... خوش اومدم... ولی آخرش من اینجا موندگار نیستم...

فقط به این خاطر اینجا رو آپ کردم که شما دوستای گلم رو از آدرس وب جدیدم با خبر کنم...

راستش از وقتی که آپ نمی کنم... حالم بدتر شده ، واسه همین ، یه وب دیگه توی بلگفا درست کردم و از این به بعد اونجا رو آپ می کنم ، از این به بعد با آدرس زیر به من سر بزنید و نظرای خوشکلتون رو واسم توی وب زیر بگذارید...

خوب دیگه بغیه ی حرفها بمونه واسه وب جدیدم...

                                 

    www.avaye-tanhaee.blogfa.com 

ببینم کی اول میشــــــــــــــــــــــــــــه... هوراااااااااااااااااا

 

این شاخه گل هم از طرف من تقدیم به همه ی شما مهربونای گل...

تقدیم به تو عزیز مهربون ، مال خود خودته ، برش دار

من که رفتم ، شماها هم بدویین بیایین ، منتظرتون می مونم ، زود بیایین

  
نویسنده : حامد ; ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸٦


خداحافظ رويای من

سلام دوستان گلم ...

از همه ی شما ممنونم که توی این مدّت منو همراهی کردین و تنهام نگذاشتین...

شرمنده اگه فاصله ی این آپم با آپ قبلی یه خورده طولانی شد...

قرار بود یک هفته پیش آپ بشم ... ولی به دلایلی آپم عقب افتاد...

راستش این روزا اصلاً حال خوشی ندارم...

خیلی تنها شدم... باید یه خورده استراحت کنم تا به این تنهایی عادت کنم ...

راستش از وقتی که دوستم دوباره برگشته دانشگاه ( حدود یک هفته پیش ) خیلی تنها شدم...

انگار همین دیروز بود که صدای گوشی همراهم در اومد ، گوشیم رو که برداشتم ، دیدم دوستم پشت خطه...

خیلی سریع جوابش رو دادم... بهم گفت که از دانشگاه برگشته... نمی دونید چه حالی پیدا کردم... شوکه شده بودم... آخه اصلاً قرار نبود که اون روز برگرده... تازه قرار بود که دو روز بعدش برسه اینجا... ولی خودش گفت که دیگه طاغتش تمام شده و پا شده امده ...

می دونید ... با اینکه دو سال از من بزرگتره... ولی همه چیزش مثل خودمه... قدش... هیکلش... طرز لباس پوشیدنش... طرز فکرش... احساسش و خیلی چیزای دیگش... واسه همین خیلی با هم جوریم... اصلاً بهش نمیخوره که 21 سالش باشه... مثل داداشم میمونه...

خلاصه یک هفته پیشم بود... چه روزای خوشی داشتیم با هم... ، هر روز با هم دیگه می رفتیم هواخوری ، گردش ، تابستون رو که نگو... هرشب با هم می رفتیم پارک... هر پنج شنبه می رفتیم سیاسرد و تا فردا عصرش همون جا اطراق می کردیم... چه روزای خوبی داشتیم با هم... خلاصه بگم... کلی با هم دیگه الکی خوش بودیم... هـــــــــی روزگار...

الان که فکرشو می کنــــــــــــــــــم......... هــــــــــــــــــه

الان از روزی که رفته درست یک هفته گذشته... بعد از ظهر اون روز ... باهم دیگه رفتیم خیابون... یه گشتی زدیم... و حدوداً ساعت 6 عصر برگشتیم... وقتی رسیدیم دم خونشون... ایستاد... می دونست که با رفتنش من دوباره تنها میشم... بهم گفت من دیگه دارم میرم... ولی تو اصلا ناراحت نباش... به این موضوع اصلاً فکر نکن... من بهت زنگ می زنم ، اس ام اس میدم... زودم بر می گردم... ، اون موقع دوست داشتم بغلش کن و از ته دلم گریه کنم... ولی... روم نشد... خودمو گرفتم...

خلاصه با هم روبوسی کردیم و بعدم خداحافظی و ... اون رفت

دوباره من تنهای تنها شدم... الان یک هفته هستش که پام رو از خونه نذاشتم بیرون... درسته که بهم زنگ می زنه و منم بهش زنگ میزنم... ولی اون کجا... من کجا... کنار هم که نیستیم!!!

الان که دوستم رفته من دوباره تنهای تنها شدم... دیگه حوصله ی هیچ کاری رو ندارم... دیگه این نوشته های بلاگی هم تسکینی واسه دردام نمیشه... فکر می کنم یه جوری نت خیلی رو زندگیم اثر گذاشته... واسه همین می خوام ترکش کنم... شاید دیگه اینجا رو آپ نکرم... شایدم...

شرمنده ی همتونم... به خدا اصلا قصد چنین کاری رو نداشتم... ولی دنیا همیشه به کام ما نیست... شرمنده اگه چنین تصمیم ناگهانی گرفتم... ولی شماها هم باید منو درک کنید... می خوام بیشتر وقتم رو با جامعه بگذرونم... تو کارها بیشتر به پدر مادرم کمک کنم... آخه یه جورایی حدوداً یک ساله که من تک فرزند خانواده شدم... واسه همین باید هم وظایف پسرونم رو انجام بدم... و هم مثل دخترا به مامانم توی کارای خونه کمک کنم...

از تمام شما دوستانی که توی این مدت منو همراهی کردین ... یه دنیا سپاسگذارم... از هاجر جان که توی این مدت همدم تنهایی های من بودم... از مرجان خانم گل که خیلی خانم نازیه... از رز صورتی عزیز که خیلی دوستش دارم... ، از آبجی ساینا ( احساس خیس ) که منو قابل دونست تا آبجی صداش کنم ، از ساینا خانم ( چکاوک تنها ) که خیلی زود دوستی من رو پذیرفت ، از داداش احمد و آبجی کیانا که خیلی به من لطف داشتن ، از محمد جان( مرد بارانی ) که خیلی بارونی و مهربونه ، از فرزانه جان و مینا جان که به من نظر لطف داشتن ... از عاطفه خانم گل که با نظراش منو شرمنده کرده ، از سارا خانم مهربون که خیلی مهربون و نازه ، از الهام خانم که خیلی خانمه و تمام کسانی که این جا اسمشون رو نیاووردم ولی یاد و خاطر حرفای قشنگشون همیشه همراهه منه ، نهایت تشکر رو دارم و میگم که دلم واسه همتون تنگ میشه...

هیچ وقت فراموشتون نمی کنم... و محبت شما همیشه در خاطرم خواهد ماند...

با محبت خودتون منو تنها نگذارید...

در آخر هم باید بگم که این ای دی منه (ama2aily) که ، اگه دوست داشتین... واسم آف بگذارید... خوشحال میشم... و اگه آپ کردین خبرم کنید ... اگر چه یه خورده دیر میشه ولی سعی می کنم در اولین فرصت بهتون سر بزنم...

همگی مواظب خودتون باشید...

من دیگه زحمت رو کم کردم... دوست داشتم بیشتر کنارتون می موندم... ولی......

فقط خواهش می کنم ... اگه واستون هیچ اهمیتی هم نداشتم... تنهام نذارید...

خداحافظ روزای خوب بلاگی ... خداحافظ شعرای خوب بلاگی ... و خداحافظ دوستان خوب بلاگی...

 خداحافظ....

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  هوای گریه کردمو                                          دلم یه چشم تر میخواد

دوباره بغضو میشکنم                                      خاطره ها یادم میاد

نامه هاتو وا میکنم                                         عکستو پیدا میکنم

به خاطره تو هم شده                                       اشکامو حاشا میکنم

به خاطر تو هم شده                                         یه کم میخندم الکی

با گریه زیر لب میگم                                        خداحافظ یواشکی

به  یادم  باش  و  مثل  شعله  خاموشم نکن

خداحافظ  خداحافظ  فراموشم نکن

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  
نویسنده : حامد ; ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸٦


 

سلام به دوستاي گل و مهربونم

ااااااااا ، چرا مي زنيد؟؟؟

بابا نزنيد... ااا... آخ ... آخ ... آخ...

اين دمپايي كي بود خورد تو ملاجم ...؟؟؟

فكر كنم مخم افتاد تو كفشم

اصلا من واسه چي اومده بودم اينجا...؟؟؟

شما نمي دونيد من واسه چي اومده بودم اينجا...؟؟؟

اين دمپايي هه كار خودش رو كرد...

بذاريد يه خورده فكر كنم...

آهان ، يادم اومد واس چي اومده بودم...

اومده بودم آپ كنم ... فك كنم يه چند روزي بايد از سر درد بنالم

خوب ...

بايد بگم كــــــــــه...

شرمنده اگه دير شد ...

معذرت...

ولي در عوضش چند تا آپ جانانه مي كنم كه همه چي يادتون بره

اين آپ ها بيشتر احساسات خودم هستند

اميدوارم كه خوشتون بياد...

فقط خواهشاً ديگه دمپايي نندازيدااااا...

ااا ... ديدي اين دفعه نتونستي...!!!

اين دفعه ديگه جا خالي دادم...

...آآآآآآآخ...

  
نویسنده : حامد ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ مهر ،۱۳۸٦


لحظه آخر

روزي كه زير بارون ديدمش مرا به سوي خود فرا خواند

 و در آغوش كشيد

و به چشمانم نگاه كرد از من خواست تا بگويم دوستش دارم

 ولي من به چشمانش نگاه كردم

 و سرم را پايين انداختم و رفتم ...

 بار دوم او را در پارك ديدم

گل سرخي در دست داشت به من داد

و چند بار زير لب زمزمه كرد كه بگويم دوستش دارم

ولي من باز از او خداحافظي كردم......

 در وقت رفتن فرياد زد

دوستت دارم

برگشتم و به چشماش نگاه كردم اشك در چشمانش حلقه زده بود...

دفعه بعد به من خبري دادند كه او مريض شده است

 گل سرخي تهيه كردم و پيش او رفتم

چون كوره اي درآتش مي سوخت دستم را گرفت

و بر روي لبانش گذاشت و گفت بگو دوستت دارم .......

 از او خداحافظی  كردم و رفتم

بار ديگر آمدم پارچه ي سفيدي بر روي صورتش انداخته بودند

به آرامي پارچه را كنار زدم بي صدا چشمانش را بسته بود 

 آنگاه قطره اشكي از چشمانم بر گونه اش افتاد و غلتيد

آن وقت بود كه فهميدم ، چقدر دوستش دارم و

 بلند فرياد زدم

برگرد دوستت دارم...........

زندگي كوتاه تر از ان است كه دوست داشتن را بگذاريم براي لحظه ي آخر...

 

  
نویسنده : حامد ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ مهر ،۱۳۸٦


عشق من و تنها کسي که دوست دارم .....

لحظه ها چه تنبل هستند و دقايق انتظار چه دير مي گذرد، براي جنگ کردن هميشه وقت هست ولي براي دوست داشتن وقت کم است.
مي گويند شيشه ها احساس ندارند ولي وقتي بر روي پنجره بخار گرفته اي نوشتم دوستت دارم آرام گريست.
در اين تاريکي شب تنها نشستم و در تنهايي خود به ياد تو و براي تو نامه مي نگارم اي عزيزم.
عزيزم اين را بدون که هميشه دوستت داشتم و دارم و خواهم داشت حتي اگه تو هم مرا فراموشم کني تو را هرگز فراموش نمي کنم و حتي اگه تو دوستم نداشته باشي ولي من دوستت دارم .

  
نویسنده : حامد ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ مهر ،۱۳۸٦


چند تا دوسم داري ؟

هميشه وقتي يکي ازم مي پرسيد چند تا دوسم داري يه عدد بزرگ ميگفتم... ولي وقتي تو ازم پرسيدي چند تا دوسم داري گفتم : يکي !!! ميدوني چرا ؟چون قوي ترين و بزرگترين عدديه که ميشناسم ... دقت کردي که قشنگترين و عزيز ترين چيزاي دنيا هميشه يکين ؟ ماه يکيه ... خورشيد يکيه ... زمين يکيه ... خدا يکيه ... مادر يکيه... پدر يکيه ... تو هم يکي هستي ... وسعت عشق من به تو هم يکيه ... پس اينو بدون از الان و تا هميشه : يکي دوست دارم

  
نویسنده : حامد ; ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ مهر ،۱۳۸٦


آرامتربگذر......

                             

اي مسافر !  اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببينمت بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم..
آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ... و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد
...
بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را...

مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش با من سخني بگو . مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم...

جدايي را لحظه لحظه به من بياموز...    آرام تر بگذر...

وداع طوفان مي آفريند... اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟! باران هنگام طوفان را که مي بيني  ...!!! آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري ... !

من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است
...
اي پرنده ! دست خدا به همراهت...

اما نمي داني ... نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست...

از خود تهي شده ام ... نمي دانم تا باز گردي مرا خواهي ديد ؟؟؟

  
نویسنده : حامد ; ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ مهر ،۱۳۸٦


تمام وجودم از آن توست

چگونه می توانم بدون تو لب به خنده بگشایم هنگامی که تو در کنارم نیستی ونمی دانم در آن لحظه چه بر تو  می  گذرد.

چگونه می توانم کسه دیگری را دوست داشته باشم در صورتی که تمام قلبم مال توست.

می دونی من از خدا فقط چی می خوام؟؟؟

 

فقط یه چیزی می خوام اونم اینه که چه با هم باشیم و چه نباشیم .

 

در آسایش و خوشبختی باشی.

 

چه بدون من و چه با من

  
نویسنده : حامد ; ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ مهر ،۱۳۸٦


تا ابد

تا ابد به انتظارت خواهم ماند!!!!

اگر روزی دلتنگم شدی

اگر روزی خواستی به قایق محقرم باز گردی

نکن وقتی می آیی پارویت را به همراه بیار فراموش

من تا ابد به انتظارت خواهم ماند

  
نویسنده : حامد ; ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ مهر ،۱۳۸٦


اشک خدا

کوچيک تر که بودم فکر مي کردم بارون اشک خداست

 

ولي مگه خدا هم گريه مي کنه چرا بايد دل خدا بگيره!!!!

 

دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوي خدا رو حس کنم

 

اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت

 

کمي بنوشم تا پاک و آسماني شوم!

 

آسمان که خاکستري مي شد دل منم ابري مي شد

 

حس ميکرم که آدما دل خدا رو شکستند و يا از ياد خدا غافل شدند

 

همه مي گفتند باران رحمت خداست ولي حس کودکانه من مي گفت

 

خدا دلش گرفته و از دست آدم بدا داره گريه ميکنه......

 

کاشکي که بارون بزنه

 

به سقف و ايوون بزنه

 

کاشکي دلم پر بگيره

 

شادي رو از سر بگيره

 

کاش دوباره بارون بياد

 

رو تن ياس و نسترن

 

کاشکي بوي خدا بياد

 

تو کوچه و تو باغ من

 

کاش دوباره بارون بياد

 

اشک خدا رو ببوسم!

 

تا که دلم جون بگيره

 

از غم دنيا.... نپوسم

 

.........................

 

کاش دوباره بارون بياد

 

اشک خدا رو ببوسم!

  
نویسنده : حامد ; ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ مهر ،۱۳۸٦


تنهای تنها

آنقدر کنار سایه اش تنها زیست

چیست  نا رفت و نفهمید کسی دردش

برف و تن شهر و باد شلاق به دست

حالا همه جا حرف کسی هست که نیست

  
نویسنده : حامد ; ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ مهر ،۱۳۸٦


 

سلام دوستان

اميدوارم كه حالتون خوب باشه

راستش نمي خواستم فعلاً آپ كنم ؛ اما راستش من توي سايت وننو عضو شدم

حتماً مي گيد كه سايت وننو ديگه چه صيغه اي يه؟؟

خوب اگه مي خواين از سايت وننو بيشتر اطلاع بدست بياريد اينجا كليك كنيد.

اين سايت ، سايت خودمه ؛ كه هم يه سايت تبليغاتي و هم شما رو بيشتر راهنمايي مي كنه .

در آخر هم مي خوام بگم كه خوشحال ميشم اگه از طريغ من عضو بشيد .

اگر مايليد كه از طريغ من عضو اين سايت بشيد اينجا كليك كنيد .

البته فرقي نداره ، از طريغ همين سايتي كه در بالا لينكش رو به شما دادم هم مي تونيد عضو بشيد .

واسه همتون آرزوي موفقيت مي كنم .

  
نویسنده : حامد ; ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ مهر ،۱۳۸٦


 

توآسمون قلبم بی توستاره ای نیست

 

                                 

*#######*

___*##########*

__*##############

__################

_##################_________*####*

__##################_____*##########

__##################___*#############

___#################*_###############*

____#################################*

______############؟؟H ################*

_______#############################*

________###########################*

__________#######################*

___________*####################*

____________*#################*

_____________*##############*

_______________############*

________________#########*

________________*#######*

_________________#####*

__________________###*

__________________##*

__________________#

  
نویسنده : حامد ; ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٦


 

 

عشق                                      بيداد    من

باختن                  يعني                    لحظه                 عشق 

جان                          سرزمين             يعني                        يعني

زندگي                                 پاک من عشق                               ليلي و

قمار                                                                                    مجنون

در                              عشق يعني ...           شدن

ساختن                                                                               عشق

دل                                                                               يعني

كلبه                                                                        وامق و

يعني                                                                   عذرا

عشق                                                           شدن

  من                                                عشق

 فرداي                                يعني

  كودك                        مسجد

  يعني             الاقصي

عشق  من

I love you

  
نویسنده : حامد ; ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٦


 

زندگی زیباست*** اما بدون غم

مرگ زیباست*** اما بدون گناه

دوستی زیباست*** اما بدون کلک

عشق زیباست*** اما بدون دروغ

دنیا زیباست***اما بدون درگیری

گل زیباست***اما بدون ریشه

شیشه زیباست***اما بدون تیرگی

برف زیباست***اما بدون رهگزر

خانواده زیباست***اما بدون دوری

ما هم زیباییم ***اما بدون ماسک

  
نویسنده : حامد ; ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٦


 

باز هم مثل رفته های دور

با دل من همزباني كن

دشمني ها ،                     

حايل سختي ست بين ما

همتي كن ،

اين حصار سخت را بشكن        

تا به هم نزديكتر باشيم

قلب حساسم ،

از حريق سر كش نا مهرباني سوخت     

دستهايت را،

درميان دستهاي سرد من بگذار

بار ديگر آرزو دارم

غنچه هاي شبنم آلود صداقت را

حس كنم در شاخه هاي سبز دستانت 

مهربان شو

تا در اين پاييز          

ـ اين پاييز عصيان گر

چتر مژگان سياه تو

سايبان امن پيكرم باشد   

دست من ،در انتظار گرمي دستان ـ     

ـ خوب توست

ديگر اين بيگانگي ها را ، نمي خواهم  

چون گذشته ،

سوي من برگرد

                         چشم انتظارتم

                  

  
نویسنده : حامد ; ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٦


 

عزیز دلم

نه به پونه ها دل بسته ام ونه به با بونه ها

تنها دل خوشی ام نگاه اطلسی توست که در کناردلم بوته کرده است

عشق یعنی :

سالهای

         سال

             تنهای

                   تنها

                         زیر

                              خاک عزیزدلبندم :

همیشه منتظر برگشتنت هستم

پیش من برگرد

چشمان منتظرم به راهته

  
نویسنده : حامد ; ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٦


 

سلام

یه سلام سرشار از مهر و محبت تقدیم به شما دوستای گلم و یه سلام اختصاصی به یه نفر که خیلی دوستش دارم

راستش من خیلی خوشحالم

اونقدر خوشحالم که نمی دونم چی بنویسم

راستش من این هفته قراره بعد از نوزده سال که از عمرم می گذره برای اولین بار برم و امام رضا رو از نزدیک ببینم

فکرشو بکنید

وای ی ی ی ی ی

یعنی همه ی این اتفاق ها توی بیداری... یا توی خواب

هنوز باورم نمی شه که دارم عازم میشم

انگار همش یه رویاست . ولی نه واقعیت داره .

امام رضا منو طلبیده .

ای خدا...

کم کم داره از شوق و هیجان گریم می گیره

بیشتر از این سرتون رو درد نمیارم

به یاد همه ی شما هستم . به خصوص یه نفر که خیلی دوستش دارم

مواظب خودتون باشید

بای...

  
نویسنده : حامد ; ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ شهریور ،۱۳۸٦


 

با تو خاطره هايم تازه می شوند هر روز هر شب 

با تو شعرهايم تازه می شوند در اين سکوت دلتنگ 

با تو - فقط با تو - معنا ميگيرد زندگانی پوچ من 

با تو - تنها با تو - می تپد نبض عاشقانه های من 

تو تک نگار قصه ی ليلی و مجنون منی 

تو تک سوار قلب خسته منی

  
نویسنده : حامد ; ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ شهریور ،۱۳۸٦


 

از استاد ديني پرسيدند عشق چيست؟ گفت:حرام است. از استاد هندسه پرسيدند
عشق چيست؟ گفت:نقطه اي که حول نقطه ي قلب جوان ميگردد. از استاد تاريخ
پرسيدن عشق چيست؟ گفت:سقوط سلسله ي قلب جوان. از استاد زبان پرسيدند
عشق چيست؟ گفت:همپاي love است . از استاد ادبيات پرسيدند عشق چيست؟
گفت : محبت الهيات است . از استاد علوم پرسيدند عشق چيست؟ گفت : عشق
تنها عنصري هست که بدون اکسيژن مي سوزد. از استاد رياضي پرسيدند عشق
چيست؟ گفت : عشق تنها عددي هست که پايان ندارد.
یسششیسشیسششششبشسبسشسش

ای كاش جمله زيبای دوستت دارم
بی هيچ غرضی بر زبان ها جاری بود!

ی كاش از گفتن دوستت دارم،
  از ترس سوءتفاهم ها و غلط انديشی ها باز نمی ايستاديم،

ی كاش محبت را بی هيچ چشمداشتی
حتی چشم داشت محبت،
به او كه دوستش داريم هديه ميداديم

ای كاش،
  ای كاش...

  
نویسنده : حامد ; ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ شهریور ،۱۳۸٦